تبليغاتX
.:: اس ام اس، موبایل،کامپیوتر وآموزش ::.
محل تبلیغات شما  

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا

 خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم

خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه

می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای

دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم

بیا.«‌‌‌‌آخه می‌دونی؟ من اینجاخیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره

می‌دونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامش نوشت: «من

اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه

لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این

دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه

لبخندكشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و

چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه اینه كه نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

خدافظ تمام رویای من ،خداحافظ تمام هست و زندگی من خداحافظ

+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1388/06/07 و ساعت 14:6 |

امروز خیلی دلم گرفته بود.مثل همیشه رفتم سراغ آهنگهای مریم حیدر زاده.
با گوش کردن آهنگاش یه حس غریبی آرومم می کنه.یاد گذشتم میفتم.یاد گذشته ای که خیلی زود گذشت و به خاطره هام پیوست.تمامی آهنگاش هم ثانیه ثانیه زندگیه منه.بگزریم. . .
امرزو تو این پست می خوام زندگی نامه مریم حیدرزاده رو براتون بزارم.شاعره ای که قدرشو نمی دونن.

من متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶هستم. متولد و ساکن تهران هستم. من از هشت سالگی شعر را شروع کردم .
من تقريباً سه سال و نيم سن داشتم که عمل آب مرواريد روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به اين
عمل وجود داره .
 يک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بيمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بين رفته و چشم چپ هم ضعيف شده . يک سری هم اين اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به حساب يک کليد طلايی که در تقدير انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که ميافته به نظر من بهانه هست . البته من خيلی از تصويرها رو يادمه .يک عروسک دارم که مال دو سالگ يم هست به اسم " نينا " که کاملاً اون رو يادمه و يک پلنگ صورتی ... و عينک ذره بينی که خوشخبتانه ديگه نمی زنم! و رنگها رو هم بخصوص يادم مياد مخصوصأ رنگ سرخ . من هميشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو هميشه می چيدم ! بيشترين گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چيدم که همين جا ازشون معذرت خواهی می کنم ! من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست . يکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم "نامه هايی که پاره کردم " و يکی ديگه از اونها ارديبهشت سال جاری ( ١٣٨٣ ) منتشر شد به نام "نامه هايی که پاره کرد ی" ... اين سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هر چند سال يک بار نوشته ميشه .

بسياری از دوستان، حتی از خارج از ايران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک اين نامه ها رو
دادند و اين برای من خيلی زيبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم .اولين کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان اين بر می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلويزيون ايران آقای کاشانی که من خيلی ازشون تشکر می کنم و هميشه هم گفتم که آغاز کار من با ايشون بود .ايشون کارگردان يک برنامه تلويزيونی بودند به نام "شب های تابستان " که از شبکه اول سيما پخش می شد . قرار يک مصاحبه ای رو برای من و برای المپياد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در اين سوالات رسيديم به شعر و ادبيات و آخرش گفتند يک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر "چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خو ندم و تموم شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که يک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سيما تشکيل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگيری؟ اين کار رو قبول کردم و کار خيلی  قشنگی هم بود .

يک سال و نيم اين کار رو به شکل م داوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خيلی زيادی هم مواجه شد . من هفته ای يک بار بايد همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اينکه اين برنامه هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد .بعد از اين کار آقای کاشانی پيشنهاد کردند حالا شعرهايی که توی اين جنگ خوندی رو در قالب يک کتاب ارائه بده . من هم اين کار رو کردم و همين جا از نشر معين و پروين هم تشکر می کنم و از ناشر بسيار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند که برای ارديبهشت که نمايشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا هيچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خيلی ازشون تشکر می کنم .رشته دبيرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضايی دانشگاه تهران بود . . من خودم ادبيات رو دوست داشتم .

زمان انتخاب رشته که رسيد، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصيل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون ! من فکر می کردم شايد قسمت های عملی اين رشته بتونه من رو جذب بکنه .مثل رفتن بهدادگاه، زندان ها و ... چون اين جاها با احساسات مردم ارتباط داره و ميتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبيات داره مؤثر باشه. ولی متاسفانه ما حتی يک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که اين همه ازش صحبت می کنند نداشتيم ! يعنی چهار سال تئوری خونديم . ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و ديدم که نمی تونم اين رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم اين چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسيدم و گذاشتم کنار ...

+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 1388/02/18 و ساعت 20:16 |
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی،گفتم بیا با هم بریم گفتی که راه و

بلدی،صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در،نوشته بودی که سلام مدتی رو می

رم سفر،بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته،بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت

جوابته
مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت،گفتن این قصه تلخ ارزش خوندنو که داشت

 

می دوزم این چشام و به انتهای جاده ها،می گیرم سراغتو از همه پیاده ها
کجا رفتی ای مسافر که تو قلب آسمون،حتی چشمای ستاره نداره از تو نشون
حالا که نشونیات شده شبیه خاطره،بیا از سفر که خورشید دلش آروم نداره
تو چیکار کردی با این دل که همش دنبالته،اگه تو بیای بازم دلم فرش راهته

+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 1387/09/08 و ساعت 17:32 |

این اشعار خیلی منو به گذشته هام می بره.گفتم شاید کسی هم گذشته ای داشته باشه بلکه با یادآوریش دلش آروم بگیره

فکر نمی کردم بزاری زار و زمین گیر بشم
    فکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم
    اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
    حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود
    ازت می خواستم بمونی بهت می گفتم که نری
    این روزا نیستی اما باز به پات میفتم که نری


تو که نیستی غم غربت با منه
    همیشه یه دنیا حسرت با منه
    تو که نیستی روزا با شب یکین
    هردوشون تاریکن و تاریکه
    با تو ماه و همه جا میبینم
    حتی خورشید و شب و میبینم
    بی تو این دنیا که تو چنگ منه
    دیگه چنگی به دلم نمیزنه

آهای همیشه و هنوز قلبم
    خبر داری داره میسوزه قلبم
    یه بار شده سرهغمو بگیری
    سراغ درد و داغمو بگیری
    جای اینکه تشنه خونم باشی
    یه بار شده دلنگرونم باشی
    اما با این نامهربونی
    کاشکی بفهمی که عزیز جونی

ای کاش که بداند ذره ذره وجودم در حسرت دیدنش آنقدر می سوزند که دیگر خاکستری هم باقی نخواهد ماند.بگوییدش و بخوانیدش که من : دوستش دارم

+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1387/08/02 و ساعت 14:22 |

زندگی زیباست.زندگی آتشکده ای دیرینه پا بر جاست.گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1387/07/27 و ساعت 0:48 |